به چهارراه خوش آمدید





Powered by WebGozar

بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

زیرِ این طاقِ کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیرِ یه قفس ، شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش پر کشیده بود و بس

تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس ، دلِ اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید

تو چشمِ اون مرغِ اسیر ، غمِ دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد ، رفت تویِ قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ ، شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت: بی تا با هم دیگه پر بکشیم

بریم تا اون بالاها ، سوار ابرها بشیم

یک دفعه مرغ اسیر ، نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس ، رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی ، شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت



نوشته شده توسط علی نجفی در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ [+] | نظرات ()

مواد لازم:

کنسرو ذرت

1 قوطی

مرغ پخته خرد شده

1 پیمانه

تخم مرغ

1 عدد

پیازچه خرد شده

2 ساقه

زردچوبه

به مقدار لازم

گشنیز یا جعفری خرد شده

2 قاشق سوپ خوری

نمک و فلفل

به مقدار لازم

آرد

یک دوم فنجان

روغن برای سرخ کردن

به مقدار لازم

 

روش تهیه:

کنسرو ذرت را در آبکش بریزید و کنار بگذارید. بعد همه مواد را به جز روغن با هم مخلوط کنید و به کنسرو ذرت اضافه کنید ، سپس روغن را در تابه روی حرارت قرار دهید و با قاشق سوپ خوری از مخلوط آماده در روغن داغ بریزید و هر دو روی آن را سرخ کنید.


یادآوری 1 :

در صورت دلخواه می توانید مرغ پخته را حذف کنید.

یادآوری 2 :

این غذا خیلی سریع حاضر می شود.

نوشته شده توسط علی نجفی در دوشنبه 4 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ [+] | نظرات ()

با ارزشترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمیکنم ، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید ، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود. فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد ، برای من خیلی عزیز است ، ولی برگرد و بیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ، جنگلها و دشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستانی بزرگ ، پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.


در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید ، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیز در دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد ، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد و دوباره بگرد.

فرشته برای جستجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده اش درآن زندگی میکردند ، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دید که پسرش را میخواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد ، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد ، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست ، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.


سفارش شده توسط آقای مهماندوست



نوشته شده توسط علی نجفی در دوشنبه 4 شهریور 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ [+] | نظرات ()