به چهارراه خوش آمدید.
عید سعید فطر بر شما مبارک باد.





Powered by WebGozar

بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

روزی حضرت روح الله می گذشت. ابلهی با وی دچار شد و از حضرت عیسی سخنی پرسید ، بر سَبیل تلطّف جوابش باز داد و آن شخص مسلّم نداشت و آغاز عربده و سفاهت نهاد. چندان که او نفرین می کرد ، عیسی تحسین می نمود ... عزیزی بدان جا رسید ، گفت: « ای روح الله ، چرا زبون این ناکس شده ای و هر چند او قهر می کند ، تو لطف می فرمایی و با آن که او جور و جفا پیش می برد ، تو مهر و وفا بیش می نمایی ». عیسی گفت: « ای رفیق ، موافقِ کلّ اناءِ یترشّح بمافیه ، از کوزه همان برون تراود که در اوست ، از او آن صفت می زاید و از من این صورت می آید. من از وی در غضب نمی شوم و او از من صاحب ادب می شود. من از سخن او جاهل نمی گردم و او از خلق و خوی من عاقل می گردد. »

منبع: اخلاق محسنی


شما نیز می توانید داستانهایتان را با نام خود در این قسمت قرار دهید



نوشته شده توسط علی نجفی در پنجشنبه 7 شهریور 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ [+] | نظرات ()

زیرِ این طاقِ کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیرِ یه قفس ، شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش پر کشیده بود و بس

تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس ، دلِ اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید

تو چشمِ اون مرغِ اسیر ، غمِ دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد ، رفت تویِ قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ ، شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت: بی تا با هم دیگه پر بکشیم

بریم تا اون بالاها ، سوار ابرها بشیم

یک دفعه مرغ اسیر ، نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس ، رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی ، شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت



نوشته شده توسط علی نجفی در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ [+] | نظرات ()