به چهارراه خوش آمدید.
عید سعید فطر بر شما مبارک باد.





Powered by WebGozar

بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

زیرِ این طاقِ کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیرِ یه قفس ، شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش پر کشیده بود و بس

تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس ، دلِ اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید

تو چشمِ اون مرغِ اسیر ، غمِ دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد ، رفت تویِ قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ ، شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت: بی تا با هم دیگه پر بکشیم

بریم تا اون بالاها ، سوار ابرها بشیم

یک دفعه مرغ اسیر ، نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس ، رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی ، شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت



نوشته شده توسط علی نجفی در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ [+] | نظرات ()

گل اگر خار نداشت ، دل اگر بی غم بود                              اگر از بحر پرستو قفسی تنگ نبود

زندگی ، عشق ، اسارت ، قهر ، آشتی همه بی معنا بود...



نوشته شده توسط علی نجفی در چهارشنبه 23 مرداد 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ [+] | نظرات ()